بازگرما
با هیاهو
با همان تش باد وحشی
می زند بر عمق جان ها
می زند بر استخوان ها
یادم آمد روز گرما
گردش یک روز شرجی
گرم و جوشان
پشت کوچه
توی نخلستان بالا
من جوانی بیست ساله
روی آن برگ درختان
ریگ های داغ و سوزان
از برای چندتا دمباز
می دویدم در بیابان
یک دو سه دمباز زیبا
اوفتاده روی شن ها
زیر آن نخل بلند و
روی آن شن های سوزان
آن همه خرمای خصی
توی تابستان و گرما
می پراند از فکر ما هوش
مثل چشم مهوشان و
آن بت سیمین بناگوش
می جهیدم روی پشها
فکر من سرشار شادی
قلب من پر از تپش ها
تا بچینم آن رطب ها
آن عسل های مصفی
پر کنم هر سفره ای را
از همان خرمای زیبا
من لباس نازکم را
از عرق ها
می چلاندم
ناله از دل میفشاندم
آسمان را می تکاندم
بود سنگین
بود مشکل
راه دشوار نفس ها…
از دست گرما
شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید
کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است -
آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد -





عالی بود
سپاس که شعرمو گذاشتین
سلام
این شعر دیشب تو واتس آپ بدستم رسید خیلی دلنشین بود امروز از گوگل شاعرش رو خواستم و به شما رسیدم
شما شاعرش هستید؟
سپاسگذارم از اینکه کمکم کنید با شاعرش آشنا بشوم
گرم چون گرمای بندر !
زیبا و دلنشین بود.
ساده و دلچسب و زیبا