نوشتهی حاضر بخشی از کتاب دموکراسی و تعلیم و تربیت تالیف سیدرضا بلاغت (۱۳۹۲، انتشارات آوای نور) با مقدمه ی استاد میرعبدالحسین نقیب زاده به بهانهی آغاز بهار دانش میباشد.
دکترمیرعبدالحسین نقیبزاده:
دموکراسی از دیدگاه سیاسی، نظامی است که تکیهاش بر مردم و نقش فعال آنهاست. به گفته لینکلن، دموکراسی فرمانروایی مردم، از سوی مردم، و برای مردم است. اما نکته بنیادی این است که کارایی یا ناکارایی، و عیب یا هنرِ این نظام سیاسی بسته و وابسته است به شایستگی یا ناشایستگی مردم آن. از این روست که با آنکه دموکراسی را رویاروییِ نظامهایِ خودکامه میگذارند، مردانی چون استوارت میل و آلکسی دوتوکوویل، بر خطر آنگونه خودکامگی که میتواند درست از خود دموکراسی و نقش مردمی که از شایستگیهایِ لازم برخوردار نیستند برخیزد، تأکید کردهاند.
این چگونگی نشان و گواه آن است که نه تنها اهمیت منش و روش زندگانی مردم یک جامعه بسی بیش از ساختار سیاسی آن است، بلکه حتی اهمیت ساختار سیاسی یک جامعه را باید بیش از هر چیز با نظر داشتن به نقش و تأثیر آن در پرورش و پدید آوردن این روش و منش، سنجید. مردانی چون جان دیویی و کارل پوپر برتری دموکراسی را بر دیگر قسمهایِ حکومت، درست در همین زمینه میبینند و به همین معیار میسنجند. دیویی میگوید دموکراسی نه هدف بلکه وسیله است؛ وسیلهای برای پرورش منش دموکراتیک. از این دیدگاه دموکراسی، بیش از آنکه یک روش حکومت باشد، یک روش زندگانی است؛ روشی که باید به متن و بافت زندگی اجتماعی راه یابد. او حتی کارایی سیاسیِ دموکراسی را نیز در گرو همین چگونگی دانسته، بر آن است که دموکراسی اگر به بافت زندگی راه نیابد بلکه فقط در سطح نظام سیاسی بماند، بس شکننده و ناپایدار خواهد بود.
از میان جلوههایِ منش دموکراتیک باید به ویژه بر چگونگیهایی چون همکاری، مسئولیتپذیری، داشتن اندیشه باز، و بیش از همه، پذیرفتنِ حقِ متفاوت بودن برای دیگران و از این رو، حالت بردباری تأکید کرد. دستیابی به این چگونگیها، تنها در پرتو تربیتی که هم از آغاز بر این ارزشها تکیه میکند، ممکن میگردد؛ ارزشهایی که محیط زندگانی کودک از خانواده گرفته تا مدرسه و جامعه، نماینده و بازتاب آنها باشد.
کوشش دکتر بلاغت، روشنگریِ هر چه بیشتر این نکتهها و نشان دادن چگونگی واقعیت یافتنِ این ارزشهاست. با آرزوی توفیق ایشان.
دکتر سید رضا بلاغت:
سرآغاز
دموکراسی[1]، واژه ای اصلاً یونانی است که در سده ی شانزدهم از راه کلمه ی فرانسویِ دموکراتی[2] وارد زبان انگلیسی شد (هِلد[3]، ۱۹۸۷). این واژه از ریشه ی «دموس» یعنی مردم و «کراتئین» یعنی فرمانروایی تشکیل یافته و همان گونه که آبراهام لینکلن گفته است به معنیِ «فرمان رواییِ مردم، از سوی مردم وبرای مردم» می باشد (چاماریک[4]، ۱۹۹۳، ص ۴۹؛ و نقیب زاده، ۱۳۷۷). بدین ترتیب، این واژه برای بسیاری از نویسندگانِ این حوزه، معنایی سیاسی داشته که بر چگونگیِ حکومت، فرمانروایی و اداره جامعه متمرکز بوده است. بنابراین، متقدمان و پیشروانی چون لاک[5] (۱۹۸۸)، روسو[6] (۲۰۰۳)، میل[7]، (۲۰۰۵)، و توکویل[8] (۲۰۰۰)، و متاخرانی چون هابرماس[9] (۱۹۹۷)، چامسکی[10] (۱۹۹۱)، هلد (۱۹۸۷، ۲۰۰۰)، هلدن[11] (۲۰۰۰) و هرست[12] و تامپسون[13] (۲۰۰۰) وقتی از دموکراسی و مدل های آن صحبت می کنند، بر معانی و مصداقهای سیاسی آن متمرکز می شوند.
این نگرش و برداشت از دموکراسی، از ابتدایِ تاریخِ فلسفه مخالفت ها و انتقادهایی را در پی داشته است. پیشرو و بنیان گذار فلسفه ی سیاست و تربیت – افلاطون-، ارسطو، و بنیان گذار فلسفه ی سیاسی نو – هابز- از بزرگان این گروه منتقدند (نقیب زاده، ۱۳۷۷؛ و هلد، ۱۹۸۷). از دید این متفکران، نه تنها دموکراسی نمی تواند در برخی از مواقع به آرمان خود یعنی آزادی دست پیدا کند بلکه در بعضی از شرایط عامل اصلی ریشه کنی آن نیز هست. شکار مردم ناآگاه از سوی سوفیست ها، افلاطون را به این نتیجه رساند که در حکومت دموکراسی، چه بسا کسانی به فرمان روایی برسند که بهتر از دیگران بتوانند مردم را در پی خود بکشانند. این امر و امور دیگری چون جنگ های پلوپونزی، شکست آتن و مرگ شهر و تباهی معیارهای رهبری و اخلاقی و قانونی که با مرگ سقراط به اوج خود رسید، افلاطون را متقاعد کرد که در این گونه حکومت، پیروزی نه با بهترین رهبران بلکه با فریب کارترین آنان است (نقیب زاده، ۱۳۸۷؛ و هلد، ۱۹۸۷). ارسطو نیز هم صدا با استاد خود، دموکراسی را در مقامِ شکلی از حکومت، مطلوب نمی داند و اعتقاد دارد که دموکراسی، حکومت مردمِ بی چیز و ندار است؛ مردمی که بر اثر سختی های روزگار، پر از کینه و نفرت و بدخواهی و تنگ نظری اند و چون به قدرت برسند به ستمگری می پردازند(نقیب زاده، ۱۳۸۷). این خودخواهی و سودجوییِ آدمیان، هابز را نیز نسبت به این دید از دموکراسی بدبین کرد؛ به اعتقاد او، به علت این ویژگی هایِ بد انسان ها فرمان رواییِ آن ها نیز جز آشفتگی و نابسامانی نیست (نقیب زاده، ۱۳۷۷).
این دیدگاه های عمیق و سازنده، متفکرانی چون دیویی و یاسپرس را به این نکته رهنمون ساخت که دموکراسی غیر از معنای سیاسی، معنایِ ژرف دیگری نیز می تواند داشته باشد. دیویی، دموکراسی سیاسی را رد نمی کند و حتی آن را بهترین وسیله که تاکنون یافت شده می داند (نقیب زاده،۱۳۷۷) اما معتقد است که دموکراسی بیشتر شیوه ا ی از زندگی است تا روشی از حکومت داری:
«دموکراسی بیش از آن که شکلی از حکومت باشد، شیوه ا ی[14] از زندگی است، تجربه ی مرتبط انتقال داده شده است» (دیویی، ۱۹۹۷، ص ۲۵۵).
به زعم دیویی، نکته ی بنیادینِ دموکراسی چون گونه ای از روش زندگانی در آن است که هر انسان بالغ بتواند در ساختن ارزش هایی که به زندگانی اجتماعی نظم می دهند، سهمی داشته باشد. بنیاد دموکراسی همانا ایمان به توانایی طبیعی آدمی، ایمان به هوش او و به نیرویی است که از همگان و تجربه ی همگانی برمی خیزد (نقیب زاده، ۱۳۷۷). یاسپرس نیز با این که از خطرات دموکراسی یعنی نابخردی و نادانی آگاه بود باز اعتقاد داشت که آشکار شدن چنین خطراتی از سوی افرادی چون «توکوویل» و «ماکس وبر» به هیچ روی نشان از روی گردانی آنان از دموکراسی نیست. دموکراسی ضرورتی ناگزیر و تنها راه نجات آزادی و برابری در روزگار فن آوری است. این دموکراسی یعنی ایمان به انسان، و ایمان به انسان یعنی ایمان به خرد او (نقیب زاده، ۱۳۷۷). این برداشت از دموکراسی اخیراً مورد توجه برخی دیگر از متفکران نیز بوده است. بیتهام[15] و بویل[16] در کتاب دموکراسی چیست از سری انتشارات یونسکو می گویند: «… بر خلاف تصور رایج، دموکراسی تنها مربوط به حکومت و دولت نیست. اصول دموکراسی در همه ی انواع اجتماعات در ارتباط نزدیک با تصمیم گیری جمعی هستند» (بیتهام و بویل، ۱۹۹۵، ص ۱۸). بوبیو[17] (۱۹۹۷) نیز در کتاب خود تحت عنوان «دموکراسی و دیکتاتوری»[18]، یک تقسیم بندی مهم از دموکراسی ارایه میدهد: دموکراسی سیاسی و دموکراسی اجتماعی. او معتقد است که گسترش و افزایش پذیرش دموکراسی در جوامع کنونی، باعث شده است که این مفهوم از دایرهی سیاسی فراتر رود و دیگر موسسات و فرایندها نیز شامل گردد (همچنین در این زمینه مراجعه کنید به کلی[19]، ۱۹۹۵؛ و السن[20]، ۲۰۱۰).
این معنا و ادراک از دموکراسی، ارتباط بسیار زیادی با تربیت دارد. دیویی در کتاب دموکراسی و تعلیم و تربیت (۱۹۹۷) پس از معرفی دموکراسی به مثابهی روش و سبک زندگانی، معتقد است که قبل از سرنگونیِ تسلط و استبدادِ قدرت بیرونی، باید نیروهای سلطهگر و مستبد درونی را رد کرد و از بین برد، و این مهم تنها وظیفه تعلیم و تربیت است.




