برچسب زده شده با : صبح(داستان کوتاه)
با صدای مادرم از خواب بیدار شدم:«عنایت برو اینا رو بده به کَچِنه خرو».عینک نزده ،صورت نشسته ،کیسه ی زباله های بازیافتی را برداشتم و از خونه بیرون زدم.از کوچه ی ما رد شده بود .صدایش دو تا کوچه آن طرف تر می آمد:«کهنه بیار ،نو ببر…معدن کهنه…رادیا ت کهنه…ظرفای کهنه بیار ،ظرفای نو ببر…معدنای […]
